جانم فدای رهبر
مهدویت-رهبر-شیعه

سلام باقسمت نوزدهم همراه شماهستیم لطفابرای دیدن این قسمت به ادامه ی مطلب

مراجعه فرمایید


این قسمت دررانبایدبست!:دوم فروردین سال42حدودساعت پنج عصر؛قرارشدازمدرسه

حجتیه به مدرسه ی فیضیه برویم.

موقع خروج،چندطلبه رادیدم که متفرق داخل مدرسه می شدند.یکی عمامه اش راتوی

دست گرفته بود.آن یکی نعلین(کفش طلبه هاوروحانیون)پایش نبود،دیگری عبایش را

زده بودزیربغل و... هرکدام هم به ماچیزی می گفتند.

-آقابرگردید... خطرناک است... نمی خواهیدبروید...

یک طلبه هم به زورمراگرفت وگفت آقانروید سمت فیضیه!

فاجعه اتفاق افتاده بودوساواک بسیاری رابه خاک وخون کشیده بود.بناکردیم بحث کردن که چگونه سنگردرست کنیم که اگرحمله کردند،بشودمقابله کردو...

من گفتم اول بایددرخانه راببندیم که گفتند:نمی شود،آقاگفته"دررانبایدبست."

پایان قسمت نوزدهم

التماس دعا



...


طبقه بندی:  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٦ توسط محمدمحمدعلی تبار

هیئت علمدار حسین (ع) بابل

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin