جانم فدای رهبر
مهدویت-رهبر-شیعه

سلام این دفعه درموردرویارویی امام حسین(ع)متنی آماده کرده ایم

که برای دیدن آن به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید


موکب امام به «شراف» رسید، در آنجا چشمه ی آبی وجود داشت، امام به جوانانش دستور داد تا آب بگیرند و فراوان هم بگیرند، آنان چنین کردند و سپس قافله به راه افتاد و صحرا را در می نوردید که ناگهان یکی از یاران امام تکبیر گفت.امام از این کار در شگفت شد و به او فرمود: «برای چه چیزی تکبیر گفتی؟».
- نخلها را دیدم.
مردی از یاران امام که راه را قبلاً رفته و با آن آشنا شده بود، به وی گفت: «در اینجا نخلی وجود ندارد، آنچه می بینی نیزه ها و گوشهای اسبان هستند».
امام قدری تأمل نمود و فرمود: «من نیز آنرا می بینم» امام دانست آنها پیشقراولان سپاه دشمن هستند که برای جنگ با وی آمده اند، پس به یارانش فرمود:«آیا پناهگاهی نداریم که به آن پناه بریم و آنرا پشت سر خود قرار دهیم و تنها از یک طرف با دشمن روبه رو گردیم؟».
یکی از یارانش که وضعیّت راه را می دانست، به آن حضرت گفت: «آری، این ذوحسم (1) در کنار تو است، اگر به طرف آن در سمت چپ بروی و زودتر به آن برسی، آنگونه است که می خواهی».
کاروان امام به طرف آن حرکت کرد، ولی هنوز مقدار زیادی دور نشده بود که سپاه فراوانی به فرماندهی حرّ بن یزید ریاحی به آنها رسید، ابن زیاد به وی فرمان داده بود تا در صحرای جزیره، حرکت کند و امام را جستجو نماید و او را دستگیر کند، تعداد سوارانش، حدود یک هزار سوار بودند. آنها هنگام ظهر در برابر امام ایستادند در حالی که هوا به شدت گرم بود. امام آنها را دید که از شدّت تشنگی در حال تلف شدن هستند، دلش به حال آنان سوخت و از اینکه آنان برای کشتن وی و ریختن خونش آمده بودند، چشم پوشید و به یارانش دستور داد تا آنها را آب بدهند حتی به اسبانشان نیز آب بدهند. یاران امام به آن لشکر آب دادند و سپس به طرف اسبانشان رفتند و ظرفها و طشتها را پر از آب کردند و هرگاه سه یا چهار یا پنج بار آب می دادند، اسب را کنار می زدند و دیگری را آب می دادند تا اینکه همه ی اسبان را آب نوشاندند (2) .
امام در سفرش، آمادگی کامل داشت، زیرا تنها ظرفها برای آب دادن به هزار سوار همراه با اسبانشان کفایت می کرد و این علاوه بر سایر اثاثیه و متاعهای دیگر بود.
به هر حال، امام کرامت فرمود و آن سپاه را که برای جنگ با وی آمده بودند، نجات داد. مورخان می گویند: «علی بن طعان محاربی» در میان آن لشکر بود که از کرامت طبع و اخلاق عظیم امام، سخن به میان آورده می گوید: من از جمله کسانی بودم که تشنگی به آنان زیان رسانده بود، حضرت حسین علیه السلام به من دستور داد تا راویه حامل آب را بخوابانم ولی من سخن حضرت را نفهمیدم؛ زیرا «راویه»در زبان اهل حجاز به معنای «شتر» بود و هنگامی که دانست من سخن وی را نفهمیده ام، به من فرمود: «شتر را بخوابان»، من آنرا خواباندم و وقتی که خواستم آب بنوشم، آب از مشک جریان یافت، پس به من فرمود، مشک را بگیر، من ندانستم که چه کنم، پس سرور آزادگان، خود برخاست و مشک را گرفت تا من و اسبم هر دو سیراب شدیم.
این طبع بلند و عظمت نفس، آن سپاه را تکان نداد و هیچکدام از آنان از این اخلاق والا متأثر نشد، مگر حرّ که ضمیر بیدار و حسّاسش، از این نیکی و احسان، اثر گرفته به ندای ضمیرش از جای جست و به امام پیوست و در خدمتش شهید شد.



سخنرانی امام

امام، از واحدهای آن لشکر، استقبال نمود و برای آنان سخنانی شیوا ایراد فرمود و ضمن آن سخنان برایشان توضیح داد که آن حضرت برای جنگ نیامده، بلکه فرستادگان و نامه هایشان به وی رسید و او را به آمدن به سوی آنان تشویق نموده و او به آنان پاسخ مثبت داده است. آن حضرت پس از حمد و ستایش خداوند فرمود:
«ای مردم! نزد خدای عزیز و جلیل و شما عذر می گزارم... که من به سوی شما نیامدم مگر وقتی که نامه هایتان به سوی من آمد و فرستادگانتان آنها را برایم آوردند که به سوی ما بیا، ما را امامی نیست، شاید خداوند به وسیله ی تو ما را بر هدایت فراهم آورد. اگر بر آن پایبند هستید، من اینک نزد شما آمده ام، پس به من عهد و پیمانی بدهید تا مطمئن گردم و اگر آمدن مرا دوست ندارید، از نزد شما به جایی که از آنجا آمده ام، برمی گردم»
آنان از جواب بازماندند؛ زیرا بسیاری از آنان با آن حضرت برای آمدن به سویشان مکاتبه نموده، توسط سفیرش مسلم بن عقیل، با وی بیعت کرده بودند... وقت نماز فرارسید، آن حضرت به مؤذن خود، «حجاج بن مسروق» دستور داد تا برای نماز ظهر، اذان و اقامه بگوید. پس از اینکه وی این کار را انجام داد، امام به حرّ فرمود: «آیا می خواهی با یارانت نماز بخوانی؟».
- بله، با شما نماز را به جای می آوریم.
آنان به امام اقتدا نموده و نماز ظهر را به جای آوردند، پس از پایان نماز به چادرهایشان رفتند و وقتی که هنگام نماز عصر فرارسید، حرّ به همراه افرادش آمدند و نماز عصر را به امام اقتدا کردند.

 

خطبه ی امام

پس از آنکه امام نماز عصر را به پایان رساند، با عزمی محکم در میان آن لشکر،خطابه ای شایان ایراد فرمود و پس از حمد و ثنای خداوند، گفت:
«ای مردم! شما اگر از خداوند پروا کنید و حق را برای اهل آن بشناسید، این کار، خداوند را بیشتر راضی می سازد، ما اهل بیت، به سرپرستی این کار، شایسته تر هستیم از این کسانی که مدعی چیزی هستند که از آن ایشان نیست، آنان که با ستم و تجاوز در میان شما حکومت می کنند. اگر شما ما را نمی پسندید و حق مرا نمی دانید و نظرتان اینک غیر از آن چیزی است که در نامه هایتان برای من آمده، از نزد شما بر می گردم».
امام، با این خطابه آنان را به طاعت خداوند و پیروی از داعیان حق و ائمه ی هدایت؛ اهل بیت: فراخواند؛ زیرا آنها به این کار از بنی امیه که ظلم و ستم را در میان آنان گسترش داده بودند، شایسته تر بودند. همچنین به آنها عرضه
داشت که اگر نظرشان تغییر کرده و بیعت خود را شکسته اند، از نزد آنان برگردد.
حرّ که چیزی در مورد نامه ها نمی دانست و ظاهراً در آن اوقات از حرکتهای سیاسی در کوفه دور بوده، روی به آن حضرت کرد و گفت: «این نامه هایی که از آنها سخن می گویید، چیستند؟».
امام، «عقبة بن سمعان» را دستور داد تا نامه ها را حاضر کند. وی، دو خورجین پر از نامه بیرون آورد و آنها را روبه روی حر برزمین ریخت. حر، در شگفت شد و در آنها تأملی کرد و گفت: «ما از جمله ی این افراد که به تو نامه نوشته اند، نیستیم».

 

مشاجره میان حضرت حسین و حر

میان امام و حرّ، مشاجره ی سختی روی داد؛ زیرا حرّ به امام گفت: دستور دارم که هرگاه تو را ببینم از تو جدا نشوم تا اینکه تو را به کوفه، نزد ابن زیاد ببرم!!
این کلمات، سخت بر امام گران آمد و در برابر حرّ به پاخاست و بر او بانگ زد: «مرگ، از این به تو، نزدیکتر است».
سرور آزادگان، از بیعت با یزید امتناع فرمود، پس چطور که با فرزند مرجانه، آن ناپاک و ناپاک زاده، بیعت کند؟ و چگونه نزد وی اسیر برده شود. در این صورت، مرگ برای حر، از رسیدن به این خواسته ی دون، نزدیکتر بود..
امام حسین علیه السلام به یارانش دستور داد تا بر مرکبهای خود سوار شوند و چون بر پشت مرکبها قرار گرفتند، به آنان فرمان داد به سوی مدینه حرکت کنند، ولی حر، مانع آنها شد، امام حسین روی به او کرد و بر او فریاد کشید:
«مادرت به عزایت بنشیند! از ما چه می خواهی؟».
حرّ، سر به زیر افکند و به فکر فرورفت و سپس سربرداشت و مؤدبانه خطاب به امام گفت: «به خدا! اگر از عرب، شخصی غیر از تو چنین حرفی به من بزند، از یادکردن مادرش به عزا، خودداری نمی کردم، هر که خواهد باشد، ولی به خدا! من راهی برای یاد کردن مادرت ندارم، جز به بهترین صورتی که بر آن توانا باشم...».
خشم امام فرونشست و به او فرمود: «از ما چه می خواهی؟».
- می خواهم که تو را نزد ابن زیاد ببرم.
امام بر او فریاد کشید: «به خدا! به دنبال تو نخواهم آمد».
- در آن صورت به خدا قسم! تو را رها نخواهم کرد.
نزدیک بود که وضعیّت به روشن شدن آتش جنگ بینجامد ولی حرّ، با آرامش به امام گفت: «من برای جنگ با شما دستوری ندارم ولی دستور داده شده ام که از تو جدا نشوم تا اینکه تو را به کوفه برسانم. پس اگر نمی پذیری، راهی را در پیش گیر که تو را به کوفه وارد نکند و به مدینه بازنگرداند تا اینکه من به ابن زیاد نامه بنویسم و تو نیز به یزید یا ابن زیاد نامه بنویسی، شاید خداوند وضعی را پیش بیاورد که سلامت و عافیت- به جای برخورد کردن با شما- روزی من باشد».
آنان بر این امر، توافق نمودند و امام سمت چپ راه «عذیب و قادسیه» را در پیش گرفت، کاروانش، صحرا را در می نوردید و حر، به دقت به دنبال او بود و به شدت از وی مراقبت می کرد (3) .

 

خطبه ی امام

هنگامی که کاروان امام به «بیضه» رسید، آن حضرت علیه السلام خطبه ای برای حرّ و همراهانش ایراد کرد و انگیزه های خود را در قیام بر ضد یزید بیان نمود و آن قوم را به یاری خویش فراخواند و پس از حمد و ستایش خداوند، فرمود:
«ای مردم! رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمود: هر کس سلطان ستمکاری را ببیند که حرام خدا را حلال کرده و پیمان خدا را شکسته و مخالف سنت رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله گشته و با بندگان خدا به گناه و تعدی عمل نموده ولی به عمل یا به سخن، بر ضد وی اقدامی ننماید، بر خداوند حق خواهد بود که او را به جایگاهش وارد نماید.
همانا این قوم، طاعت شیطان را گرفته و طاعت خداوند رحمان را ترک نمودند، فساد را آشکار کرده احکام خدا را تعطیل ساختند، دارایی عمومی را به خود اختصاص داده حرام خدا را حلال دانسته و حلال او را حرام کرده اند، من از آنکه (دین خدا را) تغییر داده است شایسته تر هستم. نامه های شما به من رسید و نمایندگان شما با بیعتشان نزدم آمدند مبنی بر اینکه شما مرا تسلیم دشمن نمی کنید و رهایم نمی نمایید، پس اگر بر بیعت خود پایدارید، به نیکی و صلاح خود می رسید، من حسین فرزند علی و فاطمه دخت رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله هستیم، جانم با جانهای شما و خانواده ام با خانواده های شماست، من الگوی شما هستم، اما اگر این کار را نکردید و پیمان خود را شکستید و بیعتم را واگذاشتید، سوگند به جانم که این از شما کار ناآشنایی نیست؛ زیرا شما با پدر و برادرم و عموزاده ام مسلم نیز چنین کرده اید، پس فریب خورده آن کسی است که به شما فریفته گردد. شما بهره ی خود را از دست داده و قسمت خود را تباه کرده اید، هر کس پیمان شکند، با خود پیمان شکنی کرده است و خداوند ما را از شما بی نیاز خواهد کرد والسلام».
این سخنرانی درخشان، نکات مهم بسیاری را در برداشت که عبارتند از:
اوّل اینکه: آن حضرت به خاطر پاسخ به وظیفه ی دینی که بر عهده داشت، اقدام به قیام بر ضد حکومت یزید نمود؛ زیرا اسلام، سلطان ستمکار را نمی پذیرد و مبارزه با او را ملزم می سازد و هر کس به جهاد اقدام نکند، در گناه اقدامات وی به ظلم و ستم شریک خواهد بود.
دوّم اینکه: آن حضرت، امویان را محکوم کرد و سیاست آنانرا که بر طاعت شیطان و معصیت خدای رحمان و اظهار فساد و انجام ندادن احکام خدا و به خود اختصاص دادن اموال عمومی و حلال دانستن حرام و حرام شمردن حلال، پایدار است، مورد انتقاد شدید قرار داد.
سوم اینکه: آن حضرت از دیگران بر اقدام جهت تغییر اوضاع موجود آن روزگار شایسته تر است که اعلام خطری برای اسلام بوده؛ زیرا آن حضرت علیه السلام نخستین فرد مسؤول برای قبول این امر مهم بوده است.
چهارم اینکه: حضرتش علیه السلام بر آنها عرضه داشت که هرگاه زمام امور را به دست گیرد، خود را همراه آنها و خانواده اش را با خانواده هایشان قرار خواهد داد بدون اینکه امتیازی برای وی در برابر آنها باشد.
پنجم اینکه: اگر آنان بیعت خود را شکستند و پیمانهایی را که بسته بودند، برهم زنند، از آنها امری عجیب نیست؛ زیرا آنان قبلاً با پدر، برادر و عموزاده اش نیز، پیمان شکنی نموده اند و بدین ترتیب بهره ی خود را از دست داده و خود را از سعادت، محروم ساخته اند.
امام با این خطبه، مسائل را آشکار نمود و روزنه های نور را برای آنها گشود و آنان را به اصلاح فراگیری فراخواند که در سایه ی آن آسوده به سر برند.
هنگامی که حر، خطابه ی حضرت را شنید، روی به آن حضرت آورد و گفت: «من تو را در مورد خودت، به یاد خدا می اندازم؛ زیرا شهادت می دهم که اگر به جنگ اقدام کنی، کشته خواهی شد».
امام روی، او نمود و به وی فرمود: «آیا مرا با مرگ می ترسانی؟ آیا این برای شما مهم است که مرا بکشید؟ نمی دانم چه چیزی به تو بگویم؟ ولی به تو همان را می گویم که آن برادر اوسی به عموزاده اش هنگامی که می خواست به یاری رسول خدا برود، که کجا می روی؛ کشته می شوی؟ گفت:
سامضی و ما بالموت عار علی الفتی          ذا ما نوی خیراً و جاهد مسلما
و آسی الرجال الصالحین بنفسه                  و خالف مثبوراً و فارق مجرما
فان عشت لم اندم و ان مت لم ألم              کفی بک ذلاً ان تعیش و ترغما (4) .
«می روم و در مرگ بر جوان مرد ننگی نیست اگر نیستش خیر بوده همچون مسلمانی، جهاد کرده باشد».
«با جان خود مردان نیکوکار را همراهی کند، با لعنت شدگان مخالفت کرده و از جنایتکاران دور گشته باشد».
«اگر زنده بمانم پشیمان نمی شوم و اگر بمیرم سرزنش نمی گردم، ولی برای تو خواری همین بس که زنده بمانی و مجبور باشی».
هنگامی که حرّ این سخن را شنید، از کنار آن حضرت دور شد و دانست که وی بر مرگ مصمّم و بر فداکاری در راه هدفش برای اصلاح فراگیر، عازم است.

التماس دعا

 



...


طبقه بندی:  
نوشته شده در تاریخ جمعه ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ توسط محمدمحمدعلی تبار

هیئت علمدار حسین (ع) بابل

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin